دنیای پس از مرگ قسمت دوم

ادامه فصل دوم

و در کتاب من لا یحضره الفقیه است که چون پسر جناب ابى ذر غفارى (رضى الله عنه ) وفات کرد ابوذر بر سر قبر او ایستاده و دست بر قبر مالید و گفت : خداى ، تو را رحمت کند اى ذر. به خدا سوگند که تو نسبت به من نیکوکار بودى و شرط فرزندى را بجا مى آوردى ، والحال که تو را از من گرفته اند من از تو خشنودم . به خدا سوگند که از رفتن تو مرا بر من باکى نیست و نقصانى به من نرسید، و ما لى الى اءحد سوى الله من حاجه ((یعنى بغیر از حق تعالى به احدى حاجت ندارم )) و اگر نبود هول مطلع (( هر آینه خوشحال مى شدم که به جاى تو رفته باشم ولکن مى خواهم چند روزى تلافى مافات کنم و تهیه آن عالم را ببینم و هر آینه اندوه از تو مرا مشغول ساخته که کارى که برایت سودمند باشد انجام دهم سوگند به خدا که براى مرگ تو گریه نمى کنم و غم مردنت را ندارم تنها غم من حال فرداى تو است . فلیت شعرى ما قلت و ما قیل لک پس ‍ کاش مى دانستم که تو چه گفتى و به تو چه گفتند؟ خداوندا حقوقى را که براى من بر او واجب کرده بودى بر او بخشیدم پس تو هم حقوق خود را که بر او واجب کرده بودى ببخش چه آنکه تو به جود و کرم از من سزاوارترى .
و از حضرت صادق (ع) منقولست که چون مؤ من را داخل در قبر کنند نماز در طرف راست و زکوه در طرف چپ او و بِر یعنى نیکویى و احسان مسلط بر او شود و صبر او در ناحیه اى قرار گیرد، پس وقتیکه دو ملک سؤ ال بیایند صبر به نماز و زکوه و بِر گوید: صاحب خود را دریابید یعنى میت را نگاهدارى کنید پس هر گاه از آن ناتوان شدید من نزد آن هستم .
علامه مجلسى در محاسن به سند صحیح از امام صادق یا امام باقر علیهماالسلام روایت کرده است که چون مؤ من مى میرد با او در قبرش شش ‍ صورت داخل مى شود یکى از آنها خوشروتر و خوشبوتر و پاکیزه تر از باقى صورتهاست ، پس یکى در جانب راست و یکى در جانب چپ و یکى در پیش رو و یکى در پشت سر و یکى در پائین پا مى ایستند و آنکه خوش ‍ صورت تر است در بالاى سر؛ پس سؤ ال یا عذاب از هر جهت که مى آید آنکه در آن جهت ایستاده است مانع مى شود پس آنکه از همه خوش ‍ صورت تر است به سایر صورتها مى گوید: شما کیستید؟ خدا از جانب من شما را جزاى خیر دهد. صاحب طرف راست مى گوید: من نمازم . صاحب جانب چپ مى گوید: من زکاتم . آنکه در پیش روى است مى گوید: من روزه ام . آنکه در عقب سر است مى گوید: من حج و عمره ام . و آنکه در پایین پا است مى گوید: من بِر و احسان به برادران مؤ منم . پس آنها به او مى گویند: تو کیستى که از همه ما بهتر و خوشروتر و خوشبوترى ؟ مى گوید: من ولایت آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین (هستم ).
و شیخ صدوق در فضیلت روزه شعبان روایت کرده که هر که نُه روز از آنرا روزه بگیرد منکر و نکیر وقت سئوال به او مهربانى مى کنند.
و از حضرت باقر (ع) روایت شده که براى کسى که شب بیست و سوم ماه رمضان احیاء بدارد و صد رکعت نماز بخواند خداوند هول و هراس از نکیر و منکر را از او برطرف مى کند. و از حضرت رسول صلى الله علیه و آله روایت شده که در خضاب ، چهارده خصلت است که یکى از آنها آن است که منکر و نکیر از او حیا مى کنند. و دانستى که این ، از خواص تربت پاک نجف آنست که حساب منکر و نکیر از کسى که در آن مدفون است ؛ ساقط است و براى تاءیید آن حکایت زیر را مى گویم .
((
علامه مجلسى (رحمه الله علیه ) در تحفه از ارشاد القلوب و فرحه الغرى نقل کرده که مرد صالحى از اهل کوفه گفت : من در یک شب بارانى در مسجد کوفه بودم . ناگاه درى را که جانب قبر مسلم (ع) است کوبیدند؛ چون در را گشودند جنازه اى را داخل کردند و در صفه اى که در جانب قبر مسلم است گذاشتند. یکى از ایشان را خواب ربود. در خواب دید که دو شخص ‍ نزد جنازه حاضر شدند، و یکى به دیگر گفت که ببین ما را با او حسابى هست تا پیش از آنکه از رصافه بگذرد از او بگیریم زیرا پس از آن به نزدیک او نتوانیم رفت . پس بیدار شد و خواب را براى رفیقان خود نقل کرد و در همان ساعت آن جنازه را برداشتند و داخل نجف کردند که از حساب و عذاب نجات یابد.
قلت ولله در من قال :
اذا مت فادفنى الى جنب حیدر فلست اخاف النار عند جواره فعار على حامى الحمى و هو فى الحمىابى شبر اکرم به و شبیر و لا اتقى من منکر و نکیر اذا ضل البیدا عقال بعیر۱۰((
از استاد اکبر، محقق بهبهانى (رحمه الله علیه ) نقل است که فرمود: در خواب حضرت امام حسین را دیدم گفتم اى سید و مولاى من آیا از کسى که در جوار شما دفن شده سئوال مى کنند؟ فرمود: کدام ملک است که جراءت این کار را داشته باشد؟
مؤ لف مى گوید: که در امثال عرب است که مى گویند احمى من مجیر الجراد یعنى فلانى حمایت کردنش از کسى که در پناه او است ، بیشتر است از پناه دهنده ملخها؛ و قصه آن چنان است که مردى بادیه نشین از قبیله طى که نامش (( بود روزى در خیمه خود نشسته بود دید جماعتى از طایفه ((طى )) آمدند و جوال و ظرفهائى با خود دارند پرسید چه خبر است ؟ گفتند: ملخهاى بسیار در اطراف خیمه شما فرود آمده اند. آمده ایم آنها را بگیریم . ((مدلج )) که این را شنید برخاست و سوار بر اسب خود شد. نیزه خود را بر دست گرفت و گفت : بخدا سوگند هر کس مزاحم این ملخها شود من او را خواهم کشت . اءیکون الجراد فى جوارى ثم تریدون اخذه ؟ یعنى آیا این ملخها در جوار و پناه من باشند و شما آنها را بگیرید؟ چنین چیزى نخواهد شد و پیوسته از آنها حمایت کرد تا آفتاب گرم شد و ملخها پریدند و رفتند. آن وقت گفت : ملخها از کنار خانه من رفتند دیگر هر کارى که مى خواهید بکنید.
((
از کتاب حبل المتین نقل است که ((میر معین الدین اشرف )) که یکى از صلحاء خدام روضه رضویه بود نقل کرده که در خواب دیدم که در دارالحفّاظ یا کشیک خانه مبارکه هستم و به جهت تجدید وضو بیرون آمدم پس چون به صفه امیر على شیر رسیدم ، جماعت بسیارى را دیدم که داخل در صحن مطهر شدند و در جلو آنها شخص نورانى ، خوش صورت و عظیم الشاءنى بود و در دست جماعتى که پشت سر او بودند کلنگها بود، پس ‍ همینکه به وسط صحن مقدس رسیدند آن شخص بزرگوار که در جلو آن جماعت بود به آنها گفت این قبر را بشکافید، و این خبیث را بیرون بیاورید و اشاره کرد به قبر مخصوصى پس چون شروع کردند به کندن قبرش ، از شخصى پرسیدم که این شخص بزرگوار که امر مى فرماید کیست ؟ گفت : حضرت امیرالمؤ منین (ع) است .
پس در این حال دیدم که امام هشتم حضرت رضا (ع) از روضه مبارکه بیرون آمد و خدمت حضرت امیرالمؤ منین رسید و سلام کرد. آن حضرت پاسخ داد.
پس امام رضا (ع) عرض کرد یا جداه از شما خواهش مى کنم که شخصى را که مدفون است ببخشید و عفو فرمائید. فرمود: که مى دانى که این فاسق فاجر شرب خمر مى کرد؟ عرض کرد: بلى لکن وصیت کرد در وقت مرگ خویش که او را در جوار من دفن کنند. پس ما امیدواریم که شما عفو بفرمائید فرمود: او را به خاطر تو بخشیدم . پس آن حضرت تشریف برد و من از وحشت بیدار شدم و بعضى از خدام آستانه را بیدار کردم و آمدیم به همان موضع که در خواب دیدم . دیدم که قبر تازه اى است که مقدارى از خاک آن بیرون ریخته شد.
پس پرسیدم که صاحب این قبر کیست ؟ گفتند: مردى از اتراک است که دیروز در اینجا دفن شده است .
فقیر گوید که در حکایت تشرف حاج على بغدادى به خدمت امام عصر ارواحنا فداه و سؤ الات او از آن حضرت نقل شده که گفت : به آن حضرت گفتم : سیدنا! صحیح است که مى گویند: هر کس امام حسین (ع) را در شب جمعه زیارت کند در امان است ؟ فرمود: آرى والله ، و اشک از چشمان مبارکش جارى شد و گریست .
گفتم : سیدنا! مساءله .
فرمود: بپرس .
گفتم : سنه ۱۲۶۹ ه‍ق حضرت امام رضا (ع) را زیارت کردیم و در ورود، یکى از عربهاى شروقیه که از بادیه نشینان طرف شرقى نجف اشرف بود ملاقات کردیم و او را مهمانى نمودیم و از او پرسیدیم که چگونه است ولایت حضرت رضا (ع)؟ گفت : بهشت است ؛ امروز پانزده روز است که من از مال مولاى خود حضرت رضا (ع) خورده ام منکر و نکیر چه حق دارند که در قبر نزد من بیایند؛ گوشت و خون من از طعام حضرت رسیده است . آیا صحیح است ، که على بن موسى الرضا مى آید و او را از منکر و نکیر خلاص ‍ مى کند؟ فرمود: آرى والله ؛ جد من ضامن آنست .

فصل سوم : منزل هولناک برزخ


و از منازله مهوله برزخ است که حق تعالى درباره آن در سوره مؤ منون مى فرماید: و من ورائهم برزخ الى یوم یبعثون (۱۱)
و حضرت صادق (ع) در جزء حدیثى فرمود… به خدا سوگند که بر شما از برزخ مى ترسم . راوى گفت : چیست برزخ ؟ فرمود: قبر است از زمان مردن تا روز قیامت .
از لب اللباب قطب راوندى نقل شده که در خبر است که مردگان در هر شب جمعه از ماه رمضان مى آیند پس هر یک از ایشان به آواز گریان فریاد مى زند: اى فرزندان من اى خویشان ! با خیرات خود به ما محبت کنید خدا شما را رحمت کند، ما را به خاطر بیاورید و ما را فراموشمان مکنید بر غربت ما رحم کنید ما در زندان تنگ و تاریک مانده ایم به ما رحم کنید و دعا و صدقه از ما دریغ نکنید شاید پیش از آنکه شما مثل ما شوید به شما رحم فرماید، اى بندگان خدا! سخن ما را بشنوید و ما را فراموش مکنید این ثروتى که در دست شما است روزى در دست ما بود، ما آنها را در راه خدا خرج نکردیم ، پس آنها براى ما وبال شد و منفعت براى دیگران . به ما مهربانى کنید ولو به یک درهم یا قرص نانى یا پاره اى از چیزى . پس فریاد مى کنند: چقدر نزدیک است که بر نفسهاى خود گریه کنید و به شما نفعى ندهد چنانکه ما گریه مى کنیم و سودى براى ما ندارد؛ پس کوشش کنید پیش از آن که مثل ما شوید.
و در جامع الاخبار نقل شده که بعضى از صحابه پیامبر از آن حضرت نقل کرده که فرمودند: براى مردگان خود هدیه فرستید؛ ارواح مؤ منین هر جمعه به آسمان دنیا مقابل خانه ها و منزلهاى خود مى آیند و هر یک از ایشان به آواز حزین با گریه فریاد مى کند: اى اهل من و اى پدر من و مادر من و خویشان خود را صدا مى زنند که با خیرات و یا قرص نانى یا جامه اى بر ما مهربانى کنید که خداوند شما را از جامه بهشت بپوشاند پس رسول خدا گریست و ما هم گریه کردیم سپس فرمود اینها برادران دینى شمایند که زیر خاک پوسیده شده اند که همه آنها در ناز و نعمت بودند پس بر عذاب خود ندا مى کنند و مى گویند: واى بر ما؛ اگر به آنچه که در دست ما بود انفاق مى کردیم در رضاى خداوند، به شما محتاج نبودیم پس با حسرت و پشیمانى بر مى گردند و فریاد مى کنند: صدقه مردگان را زود بفرستید.
و نیز در آن کتاب از آن حضرت مروى است که فرمود: هر صدقه که براى میتى بدهى آنرا ملکى در طبقى از نور قرار مى دهد که شعاع آن درخشان است و مى رسد به هفت آسمان پس بر لب قبر، مى ایستد و فریاد مى کند: السلام علیکم یا اهل القبور، اهل شما این هدیه را به سوى شما فرستادند. پس میت مى گرید و آن را داخل در قبر خود مى کند و بدان خوابگاهش فراخ مى شود. پس فرمود: آگاه شوید هر کس با صدقه به مرده مهربانى کند براى او اجر و ثواب (( منظور شود.
و حکایت شده که امیر خراسان را در خواب دیدند که مى گفت : براى من آنچه را که نزد سگان خود مى اندازید برایم بفرستید چون به آن محتاجم .
علامه مجلسى (رحمه الله علیه ) در زادالمعاد فرمود: وارثان نباید مردگان را فراموش کنند زیرا که دست ایشان از اعمال خیر کوتاه گردیده و به فرزندان و خویشان و برادران مؤ من امیدوارند و به احسان ایشان چشم به راهند خصوصا در دعا کردن در نماز شب و بعد از نمازهاى فریضه و در مشاهد مشرفه پدر و مادر را زیاده از دیگران باید دعا کرد و اعمال خیر براى ایشان به عمل آورد.
و در خبر است که بسا فرزندى که در حال حیات پدر و مادر عاق ایشان باشد و بعد از فوت ایشان نیکوکار گردد به سبب اعمال خیرى که براى ایشان به عمل آورد و مورد عفو خداوند قرار خواهد گرفت . و در حدیث صحیح منقولست که حضرت صادق (ع) در هر شب از براى فرزند خود و در هر روز براى پدر و مادر خود دو رکعت نماز مى کردند و در رکعت اول ((انا انزلناه )) و در رکعت دوم ((انا اعطیناک )) مى خواندند.
و به سند صحیح از حضرت صادق (ع) منقول است که بسا باشد که میت در تنگى و شدتى بوده باشد و حق تعالى به او وسعت دهد و تنگى را از او بردارد، پس به او مى گویند که این خوشحالى که به تو روى آورد به سبب نمازیست که فلان برادر مؤ من براى تو خواند راوى پرسید: دو میت را در دو رکعت نماز شریک مى توانم کرد؟ فرمود: بلى . و فرمود که میت به خاطر دعا و استغفارى که براى او مى کنند شاد مى شود چنانچه زنده به خاطر هدیه اى که براى او مى برند شاد مى شود و فرمود: که در قبر میت ، نماز و روزه و حج و تصدق و سایر اعمال خیر و دعا داخل مى شود، و ثواب آن اعمال براى کسى که کرده و براى مرده هر دو نوشته مى شود.
و در حدیث دیگر فرمود: که هر که از مسلمانان براى میتى عمل صالحى انجام دهد خدا ثواب او را چند برابر گرداند و میت از آن عمل سود برد. و در روایتى وارد شده است که هر گاه شخصى به نیت میتى تصدقى بکند حق تعالى جبرائیل را امر مى فرماید که با هفتاد هزار ملک به نزد قبر او روند و هر یک طبقى از نعمتهاى الهیه در دست دارند و به او مى گویند: السلام علیک اى دوست خدا، این هدیه فلان مؤ من است براى تو پس قبر او روشن مى شود و حق تعالى هزار شهر در بهشت به او کرامت فرماید و هزار حورى به او تزویج فرماید و هزار حله به او پوشاند و هزار حاجت او را روا کند.
مؤ لف مى گوید: شایسته است که چند حکایت سودمند از خوابهاى صادقانه در اینجا نقل کنم ، حکایت نافعه از منامات صادقه و مبادا که اعتنایى ننمایى به آنها و مبادا به آنها توجهى نکنى و خیال کنى که آنها خوابى از خوابهاى پریشان یا افسانه اى است که براى کودکان نقل مى کنند، بلکه خوب در آنها بنگر که هوش از سر رباید و خار از چشمان .
فسانه ها همه خواب آورد فسانه منز چشم ، خواب رباید فسانه عجبى است((
شیخ ما ثقه الاسلام نورى در دارالسلام نقل فرموده که برایم نقل کرد عالم جلیل و فقیه نبیل سید حسن الحسینى الاصفهانى که : چون پدرم وفات کرد من در نجف اشرف مقیم و مشغول تحصیل بودم و کارهاى آن مرحوم به دست بعضى از برادران من بود، و من به تفصیل ، علم به آن نداشتم ، و چون هفتم ماه از وفات آن بزرگوار گذشت والده ام به رحمت الهى پیوست . جنازه آن مرحوم را به نجف آوردند و دفن کردند.
در یکى از روزها در خواب دیدم که گویا در اطاق خود نشسته ام که ناگاه مرحوم والدم وارد شد. من برخاستم و سلام کردم پس در صدر مجلس ‍ نشست و مرا نوازش کرد و در آن وقت بر من معلوم شد که مرده است ؛ پس ‍ استدلال نموده و به او گفتم که شما در اصفهان وفات کردید چگونه شد که شما را در اینجا مى بینم ؟ فرمود: بلى ، لکن بعد از وفات ، ما را در نجف منزل دادند مکان ما الآن در نجف است . گفتم : که والده نزد شما است ؟ فرمود: نه . وحشت کردم از آنکه گفت نه . فرمود: او در نجف است لکن در مکان دیگر است ؛ آنوقت فهمیدم که پدرم عالم است و محل عالم بالاتر است از محل جاهل ؛ پس سؤ ال کردم از حال آن مرحوم ؛ فرمود: من در ضیق و تنگى بودم و الآن الحمد لله حالم خوب است ، و از آن شدت و تنگى گشایش و فرجى براى من حاصل شد.
من از روى تعجب گفتم که آیا شما هم در ضیق و شدت واقع شدید؟ فرمود: بلى ؛ حاج رضا پسر آقا بابا مشهور به نعلبند، از من طلبى داشت ، از جهت طلب او حال من بد بود که اصلاح شد پس تعجب من زیاد شد و از خواب بیدار شدم با حال ترس و تعجب ، صورت خواب را براى برادرم که وصى آن مرحوم بود نوشتم و از او درخواست نمودم که براى من بنویسد که آیا حاج رضاى مذکور از مرحوم والد طلب دارد یا نه ؟ برادرم براى من نوشت که من در دفترى که اسامى طلبکاران بود مراجعه کردم هر چه تفحص کردم اسم این مرد در آنجا نبود. من دوباره نوشتم که از خود آن شخص سؤ ال کند. برادرم بعد از آن براى من نوشت که من از او سئوال کردم گفت : بلى من هیجده تومان از آن مرحوم طلبکارم و غیر از خدا هیچکس بر آن آگاه نیست ، و بعد از فوت ایشان از شما پرسیدم که اسم من در دفتر طلبکاران آن مرحوم هست ؟ شما گفتید: نه . پس من با خود گفتم که اگر ادعاى طلب خود کنم قدرت بر اثبات ندارم ؛ چون حجت و بینه نداشتم و اعتماد به آن مرحوم بود که در دفتر خود ثبت مى کند. معلوم شد که مسامحه نموده ؛ پس ‍ من از وصول طلب خود ماءیوس شدم و اظهار نکردم . پس من صورت خواب شما را براى او نقل کردم و خواستم که وجه او را بدهم ، گفت : من ذمّه او را برى نمودم و طلب خود را بخشیدم .
((
و نیز محدث متبحر، ثقه الاسلام نورى در دارالسلام از عالم فاضل ، حاج ملا ابوالحسن مازندرانى نقل کرده که گفت : من دوستى داشتم از اهل فضل و تقوا، مسمى به ملا جعفر فرزند عالم صالح ملا محمد حسین طبرستانى از اهل قریه اى که آنرا ((تیلک )) مى گویند، وقتیکه طاعون آمد و تمام بلاد را گرفت ، جماعت بسیارى پیش از او وفات کردند در حالى که او را وصى خود قرار داده بودند و او بر حسب وصیت آنها اموال ایشان را جمع نموده و هنوز به محل و مصرف نرسانده ، او نیز به طاعون هلاک شد و آن مالها ضایع شد و به مصارفى که باید برسد نرسید و چون حق تعالى بر من منت نهاد زیارت عتبات عالیات روزیم کرد و سعادت مجاورت قبر امام حسین یافتم ، شبى در کربلا در خواب دیدم که مردى در گردنش زنجیرى است که آتش از آن شعله مى کشد و دو طرف آن به دست دو نفر است و آن شخصى که زنجیر به گردنش است زبانش بلند است و تا سینه اش آویخته شده ؛ چون مرا دید به سوى من آمد و چون نزدیک شد دیدم رفیقم ملا جعفر است . از حال او تعجب کردم خواست با من سخن گوید که آن دو شخص زنجیرش را کشیدند و او را از عقب برگرداندند و نگذاشتند که سخن گوید دوباره ملا جعفر نزدیک من آمد و خواست حرف بزند، باز او را کشیدند و نگذاشتند، تا سه دفعه .
من از مشاهده آن حال و آن صورت هولناک سخت ترسیدم و صیحه بزرگى کشیدم و بیدار شدم و از فریاد من یک نفر از علماء که در نزدیک من خوابیده بود بیدار شد پس من قصه خواب را براى او نقل کردم ، و اتفاقا این وقتى که من از خواب برخاستم وقت باز کردن درهاى صحن مطهر و حرم شریف بود پس من به رفیقم گفتم خوب است به حرم مشرف شویم و زیارت کنیم و براى ملا جعفر استغفار کنیم شاید حق تعالى بر او ترحم فرماید.
پس به حرم مشرف شدیم و آنچه را قصد داشتیم به عمل آوردیم و از این جریان قریب بیست سال گذشت و از حال او چیزى به دستم نیامد، و من به گمان خود فهمیدم که این عذاب براى او به سبب تقصیر او در اموال مردم باشد و بالجمله چون حق تعالى بر من به زیارت خانه اش منت گذاشت و از اعمال حج فارغ شدیم ، و به مدینه رفتم دچار بیمارى سخت شدم و از حرکت باز ماندم پس من به رفقاى خود التماس کردم که مرا شست و شو دهید و لباسهایم را عوض کنید و مرا دوش گیرید و به روضه مطهره حضرت رسول صلى الله علیه و آله ببرید پیش از آنکه مرگ مرا دریابد؛ پس رفقا آنچه را که گفته بودم انجام دادند و چون داخل روضه مطهره شدم بیهوش ‍ افتادم و رفقا مرا گذاشتند و پى شغل خود رفتند؛
چون به هوش آمدم مرا دوش گرفتند و بردند نزدیک شبکه ضریح مقدس تا زیارت کردم ، آنگاه مرا بردند به طرف پشت نزدیک بیت حضرت فاطمه زهرا صلوات الله علیها که محل زیارت آن مظلومه است ، پس نشستم و زیارت کردم آن حضرت را و طلب شفا براى خود نمودم و به آن بى بى خطاب کردم که به ما رسیده از اخبار، کثرت محبت شما به فرزندت امام حسین (ع) و من همسایه قبر شریف آن حضرتم پس به حق آن بزرگوار که شفاى مرا از خداوند تعالى بخواهید؛
پس به جانب رسول صلى الله علیه و آله توجه کردم و آنچه حاجت داشتم عرض کردم ، از جمله طلب شفاعت آن حضرت را براى جماعتى از رفقایم که وفات کرده اند و اسمهاى آنها را یک یک ذکر کردم تا رسیدم به اسم ملا جعفر، در این حال یادم آمد خوابى که از او دیده بودم ، حالم منقلب شد، پس الحاح کردم در طلب مغفرت و سؤ ال شفاعت براى او و عرض کردم که من بیست سال پیش از این ، او را به حال بد دیدم و نمى دانم خوابم راست بوده یا از خوابهاى پریشان به هر جهت آنچه ممکنم بود از تضرع و دعا در حق او به جا آوردم ، پس در حال خود خفتى دیدم ، برخاستم تنها بدون اعانت رفیق به منزل آمدم و مرضم به برکت حضرت زهراء صلوات الله علیها بر طرف شد و چون خواستم از مدینه حرکت کنیم در احد منزل کردیم ، و چون وارد احد شدم و شهداء آنجا را زیارت کردم خوابیدم ، در خواب ملا جعفر رفیق خود را به هیئت خوبى دیدم جامه هاى سفید در تن دارد و عمامه با حنک بر سر دارد و عصائى در دست گرفته نزد من آمد و بر من سلام کرد و گفت : مرحبا بالاخوه و الصداقه ؛ شایسته است که رفیق با رفیق خود چنین کند که تو با من کردى .
من در این مدت در تنگى و بلا و شدت و محنت بودم پس تو از روضه مطهره بیرون نیامدى مگر آنکه مرا از آن گرفتاریها خلاص کردى و الآن دو روز یا سه روز است که مرا به حمام فرستادند و از قذارت و کثافات ، پاکیزه ام کردند، و حضرت رسول صلى الله علیه و آله این جامه ها را براى من فرستاده و حضرت صدیقه صلوات الله علیها این عبا را براى من مرحمت فرموده و امر من به حمد الله به خوبى و عافیت منجر شد، و من براى مشایعت تو آمدم تا آن که تو را بشارت دهم ، پس خوشحال باش که به سوى اهل خود سلامت برمى گردى و آنها هم سالم مى باشند. پس بیدار شدم شکر گویان و خوشحال .
شیخ مرحوم فرموده که شایسته است براى شخص زیرک خبیر که تاءمل کند در دقائق این رؤ یا؛ زیرا که آن مشتمل است بر چیزهایى که برطرف مى کند کورى دل و خاشاک در چشم را.
((
و نیز در دارالسلام است که شیخ اجل جناب حاج ملا على از والد ماجدش ‍ جناب حاج میرزا خلیل تهرانى (رحمه الله علیه ) نقل فرموده که من در کربلاى معلى بودم و مادرم در طهران ؛ پس شبى در خواب دیدم که مادرم به نزد من آمد و گفت اى پسر! پس از مرگ مرا با بینى شکسته به سوى تو آوردند پس من ترسان از خواب بیدار شدم و از این خواب چندى نگذشت که کاغذى از بعضى برادران رسید که نوشته بود: والده ات وفات کرد، جنازه اش را به نزد شما فرستادیم . چون جنازه کشها آمدند گفتند جنازه والده شما را در کاروانسراى نزدیک ذى الکفل گذاشتیم چون گمان کردیم که شما در نجف مى باشید.
پس من صدق خواب را فهمیدم ولکن متحیر ماندم در معناى کلام آن مرحومه که گفته بود: بینیم را شکستند، تا اینکه جنازه اش را آوردند. کفن را از روى او گشودم دیدم بینى او شکسته شده سبب آن را از حاملین آن پرسیدم گفتند ما سببش را نمى دانیم جز آنکه در یکى از کاروانسراها تابوت آن مرحومه را روى تابوتهاى دیگر گذاشته بودیم مالها با هم لگدکارى کردند و جنازه را به زمین افکندند شاید، در آن وقت این آسیب به آن مرحومه رسیده ، دیگر غیر از این ما سببى براى آن نمى دانیم . پس من جنازه مادرم را آوردم حرم حضرت اباالفضل (ع) و مقابل آن جناب گذاشتم و عرض کردم : اى اباالفضل ! مادر من نماز و روزه اش را نیکو بجا نیاورده ، الحال دخیل تو است پس از او اذیت و عذاب را برطرف کن و بر من است که پنجاه سال براى او روزه و نماز بدهم . پس او را دفن کردم و در دادن نماز و روزه براى او مسامحه شد. مدتى گذشت که شبى در خواب دیدم که شور و غوغائى بر در خانه من است . از خانه بیرون شدم ببینم چیست ؟ دیدم مادرم را بر درختى بسته اند و به او تازیانه مى زنند. گفتم : براى چه او را مى زنید، چه گناهى کرده ؟ گفتند: ما از جانب حضرت ابوالفضل ماءموریم که او را بزنیم تا فلان مبلغ پول بدهد. من داخل خانه شدم و پول را آوردم و به ایشان دادم و مادرم را از درخت باز کردم و به منزل بردم و مشغول به خدمت او شدم . پس چون بیدار شدم حساب کردم آن مقدار پولى را که در خواب از من گرفتند موافق بود با پول پنجاه سال عبادت ؛ پس من آن مبلغ را برداشتم و بردم خدمت سید اجل میرزا سید على ، صاحب کتاب ((ریاض )) و گفتم : این پول پنجاه سال عبادت است ، مستدعیم لطف فرموده براى مادرم بدهید.
قال شیخنا الاجل صاحب دارالسلام ((احله الله دارالسلام ))
((
و نیز آن بزرگوار از والد صالح خود نقل فرمود که در طهران ، در یکى از حمامها، در سر حمام آن خادمى بود که او را پادو مى گوئیم و او نماز و روزه را بجا نمى آورد. روزى آمد نزد یکى از معمارها و گفت مى خواهم براى من حمامى بنا کنى . معمار گفت تو از کجا پول مى آورى ؟ گفت تو چه کار دارى پول بگیر و حمام بساز، پس آن معمار، حمامى براى او ساخت معروف به اسم و اسمش على طالب بود. مرحوم حاج ملا خلیل مى گوید که وقتى در نجف اشرف بودم که خواب دیدم على طالب آمد به نجف اشرف در وادى السلام ، پس من تعجب کردم و گفتم : تو چگونه به این مکان شریف آمدى حال آنکه تو نه نماز مى کردى و نه روزه مى گرفتى ؟ گفت : اى فلان ! من مردم و مرا گرفتند با غل و زنجیرها که ببرند بسوى عذاب که حاج ملا محمد کرمانشاهى – جزاه الله خیرا – فلانى را نائب گرفت که براى من حج بجا آورد و فلانى را اجیر کرد براى روزه و نماز من و از براى من زکاه و مظالم داد به فلانى و فلان و چیزى بر ذمه من نگذاشت مگر آنکه ادا کرد و مرا از عذاب خلاص نمود؛ خداوند جزاى خیر به او بدهد. پس من ترسان از خواب بیدار شدم و از آن خواب تعجب داشتم تا آنکه بعد از مدتى جماعتى از طهران آمدند احوال على طالب را از ایشان پرسیدم پس مرا خبر دادند به همان نحو که در خواب دیده بودم حتى اشخاصى که نائب شده بودند براى حج و نماز و روزه او مطابق بودند با آنچه در خواب به من گفته و نام برده بود؛ پس من از صدق رؤ یاى خود و مطابق بودنش با واقع تعجب کردم .
مخفى نماند که این خواب تصدیق مى کند اخبارى را که وارد شده که ثواب روزه و نماز و حج و سایر خیرات به میت مى رسد و آنکه گاهى که مرده در تنگى و شدت است به واسطه آن اعمال فرجى براى او حاصل مى شود؛ و نیز تصدیق مى کند اخبارى را که فرمودند هیچ مؤ منى نیست که در شرق و غرب عالم بمیرد مگر آنکه روحش را به وادى السلام مى برند؛ و در بعض ‍ اخبار است که گویا مى بینیم ایشان را که حلقه حلقه نشسته اند و با هم حدیث مى گویند. و حاج ملا محمد کرمانشاهى مذکور از علماى اخیار و صلحاى ابرار تهران بوده .
((
از ((اربعینیات )) عالم فاضل و عارف کامل ، قاضى سعید قمى رحمه الله علیه نقل شده که فرمود: از کسى که ثقه و محل اعتماد است از استاد ما شیخ بهائى چنین رسیده که روزى به زیارت شخصى از ارباب حال رفت که در مقبره اى از مقابر اصفهان ماءوى گزیده بود. آن شخص عارف به شیخ گفت : من در این قبرستان قبل از این روز امر غریبى مشاهده کردم و آن امر این است که دیدم جماعتى جنازه اى را در این قبرستان آوردند و در فلان جا دفن کردند و رفتند؛ پس چون ساعتى گذشت بوى خوشى شنیدم که از بوهاى این نشاءه نبود؛ متحیر ماندم ؛ به راست و چپ خود نظر کردم تا بدانم که این بوى خوش از کجا آمد که ناگاه دیدم جوان خوش صورتى در لباس ‍ پادشاهان به نزد آن قبر رفت پس چون نزد آن قبر نشست دیدم مفقود شد، گویا داخل در قبر شد پس بسیار تعجب کردم . پس از این واقعه زمانى نگذشت که ناگاه بوى بدى به دماغم رسید که از هر بوى بدى پلیدتر بود پس نگاه کردم سگى را دیدم که بدنبال او مى رود، تا رسید به آن قبر و پنهان شد؛ پس من تعجب کردم و در آن حال بودم که ناگاه آن جوان بدحال و بد هیئت با بدن مجروح بیرون آمد و از همان راهى که آمده بود برگشت . من عقب او رفتم و از او خواهش کردم که حقیقت حال را براى من بگوید، گفت : من عمل صالح این میت بودم و ماءمور بودم که در قبر با او باشم . که ناگاه این سگى که دیدى آمد و او عمل غیر صالح او بود. من خواستم او را از قبر بیرون کنم تا در کنار او باشم ، آن سگ مرا دندان گرفت و گوشت مرا کند و مرا مجروح کرد چنانچه مى بینى و مرا نگذاشت که با او باشم ، دیگر نتوانستم در قبر با او بمانم بیرون آمدم و او را وا گذاشتم . چون عارف مکاشف این حکایت را براى شیخ نقل کرد شیخ فرمود راست گفتى فنحن قائلون بتجسد الاعمال و تصورها بالصوره المناسبه بحسب الاحوال (۱۲)
مؤ لف گوید این حکایت را این خبر که شیخ صدوق در اول امالى روایت کرده تصدیق مى کند و خلاصه اش آن است که ((قیص بن عاصم منقرى )) با جماعتى از ((بنى تمیم ))خدمت حضرت رسول رسیدند و از آن حضرت نصیحتهاى سودمند خواستند آن حضرت ایشان را به کلمات خویش موعظه فرمود از جمله فرمود: اى قیس چاره اى نیست که باید همنشینى در قبر داشته باشى تو مرده اى و او زنده است .
پس اگر او کریم باشد تو را گرامى خواهد داشت و اگر لئیم و پست باشد تو را رها خواهد کرد و محشور نخواهى شد مگر با او، مبعوث نشوى مگر با او، و سؤ ال نخواهى شد مگر از او؛ پس قرار مده آن را مگر صالح ، زیرا که اگر صالح باشد با او انس خواهى گرفت و اگر فاسد باشد وحشت نخواهى نمود مگر از او و او عمل تست . قیس عرض کرد: یا نبى الله ! دوست داشتم که این موعظه به نظم آورده شود تا ما بر آن افتخار کنیم و بصورت یک سند براى ما بماند. آن جناب نزد حسان بن ثابت شاعر فرستاد تا این جریان را به شعر در آورد ولى چون ((صلصال بن دلهمس )) در مجلس حاضر بود پیش از آنکه حسان بیاید آن را به نظم کشید:
تخیر خلیطا من فعالک انما و لابد بعد الموت من ان تعدهفان کنت مشغولا بشیى ء فلا تکن فلن یصحب الانسان من بعد موتهالا انما الانسان ضیف لاهلهقرین الفتى فى القبر ما کان یفعل لیوم ینادى المرء فیه فیقبلبغیر الذى یرضى به الله تشغل و من قبله الا الذى کان یعملیقیم قلیلا بینهم ثم یرحلشیخ صدوق رحمه الله علیه از حضرت صادق (ع) روایت کرده که حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: روزى حضرت عیسى بن مریم (ع) بر قبرى گذشت که صاحب آن را عذاب مى کردند پس از یکسال بار دیگر حضرت عیسى از آن جا عبور کرد، دید عذاب از صاحب آن قبر برداشته شده ؛ پس گفت اى پروردگار من ؛ من بر این قبر در سال گذشته عبور کردم دیدم صاحب آن در عذاب بود و امسال که بر او گذشتم مى بینم عذاب از او برداشته شده است ؟ پس وحى رسید به عیسى (ع) که یا روح الله ، از براى صاحب این قبر فرزند صالحى بود که به حد بلوغ رسید، پس راهى را اصلاح و درست کرد و یتیمى را پناه و جاى داد پس من او را به خاطر این عمل که فرزندش بجا آورد بخشیدم .

فصل چهارم : قیامت

یکى از منازل هولناک آخرت ، قیامت است که هولش عظیم ، بلکه از هر هول اعظم و فزعش فزع اکبر است و خداوند در وصف آن مى فرماید: ثقلت فى السموات و الارض لا تاءتیکم الا بغته سنگین و گران و عظیم است قیامت از حیث شدائد و هولهاى آن ، در آسمانها و زمین یعنى بر اهل آنها از ملائکه و جن و انس ، نیاید شما را مگر ناگهان .
قطب راوندى از حضرت صادق (ع) روایت کرده که حضرت عیسى (ع) از جبرئیل پرسید: کى قیامت بر پا خواهد شد؟ جبرئیل چون اسم قیامت شنید به لرزه افتاد و غش کرد؛ پس چون به حال آمد گفت یا روح الله ، مسئول به امر قیامت اعلم از سائل نیست ، سپس آیه شریفه را که ذکر شد خواند.
و شیخ جلیل على بن ابراهیم قمى (رحمه الله ) از حضرت امام محمد باقر (ع) روایت کرده که وقتى حضرت رسول صلى الله علیه و آله نشسته بود و جبرئیل نزد آن حضرت بود که ناگاه نظر جبرئیل به جانب آسمان افتاد و از ترس ، رنگش مانند زعفران زرد شد؛ پس خود را به رسول خدا چسبانید و به حضرت پناه برد. پس حضرت رسول به آنجا که جبرئیل نظرش افتاده بود، نظر افکند ملکى را دید که مشرق و مغرب را پر کرده بود. پس آن ملک رو به پیغمبر کرد و گفت یا محمد! من فرستاده خدایم تا تو را خبر دهم که یا پادشاهى را اختیار کنى یا پیامبرى را؟ پس حضرت به سوى جبرئیل توجه کرد، دید رنگش به حال اول برگشته و به حال آمده .
جبرئیل عرض کرد: بهتر است که رسول و بنده باشید. پس پیغمبر گفت : مى خواهم بنده و رسول باشم . پس آن ملک پاى راست را بلند کرد و گذاشت در میان آسمان دنیا و پاى چپ را بلند کرد و گذاشت در آسمان دوم ، بعد از آن پاى راست را گذاشت در آسمان سوم ؛ به همین نحو رفت تا آسمان هفتم .
هر آسمان را یک گام خود کرد و هر چه بالا رفت کوچک تر شد تا آنکه به اندازه مرغ کوچکى شد. پس حضرت به جبرئیل فرمود: دیدم طورى ترسیده بودى که رنگت تغییر کرده بود. جبرئیل گفت : یا رسول الله مرا ملامت مفرما. آیا دانستید که این ملک کى بود؟ این اسرافیل حاجب الرب بود و از زمانیکه حق تعالى آسمانها و زمین را خلق فرموده از مکان خود پائین نیامده .
من او را دیدم که به سوى زمین مى آید، گمان کردم که براى بر پا کردن قیامت آمده است پس از ترس قیامت ، رنگم چنان تغییر کرد که مشاهده فرمودید. پس چون دیدم که براى امر قیامت نیامده بلکه حق تعالى چون شما را برگزیده و به خاطر عظمت شما او را به نزد شما فرستاده ، رنگم به حال اول برگشت و نفسم به سوى من برگشت .
و در روایتى است که نیست ملک مقربى و نه آسمانى و نه زمینى و نه بادى و نه کوهى و نه صحرایى و نه دریائى مگر اینکه بترسند از روز جمعه براى آنکه قیامت در آن بر پا مى شود.
فقیر گوید: شاید ترسیدن آسمان و زمین و سایر چیزها که ذکر شد ترسیدن اهل آنها و موکلین آنها باشد چنانچه مفسرین در معنى آیه ثقلت فى السماوات و الارض (۱۳) گفته اند.
و روایت شده که چون حضرت رسول صلى الله علیه و آله قیامت را ذکر مى نمود، صداى آن حضرت شدید و رخسار آن حضرت سرخ مى شد.
و شیخ مفید در ارشاد نقل کرده که چون حضرت رسول صلى الله علیه و آله از غزوه تبوک به مدین مراجعت فرمود، ((عمرو بن معدى کرب )) به خدمت آنحضرت رسید. حضرت به او فرمود: اسلام بیاور اى عمرو تا خدا تو را از فزع اکبر ایمن گرداند یعنى ترسى که بزرگترین ترسهاست . عمرو گفت : اى محمد صلى الله علیه و آله فزع اکبر کدام است ؛ من کسى هستم که نمى ترسم .
مؤ لف گوید که از این کلام معلوم مى شود دلیرى و قوت قلب عمرو؛ نقل شده که او از شَجعان نامى روزگار بوده و بسیارى از فتوحات عجم به دست او واقع شده و شمشیر او به صمصامه معروف بود، که با آن ، به یک ضربت ، پاهاى شتر را از هم جدا مى کرد.
و عمر بن الخطاب در زمان خلافت خود از او خواهش کرد که آن شمشیر را نشان او دهد، عمرو آن را حاضر کرد. عمر آن را کشید و بر محلى زد که تیزى آنرا امتحان کند ابدا اثر نکرد. عمر آن را دور افکند و گفت : این چیزى نیست . عمرو گفت : اى امیر شما از من شمشیر طلبیدید نه بازویى که آن شمشیر را مى زد. عمر از سخن عمرو بدش آمد و او را سرزنش کرد و به قولى او را بزد.
و بالجمله چون عمرو گفت من از فزع اکبر نمى ترسم ، حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: اى عمرو چنین نیست که گمان کرده اى ؛ همانا صیحه اى بلند خواهد شد که میتى نماند مگر آنکه زنده شود و نماند زنده اى مگر آنکه بمیرد، مگر آنها که خدا خواسته نمیرند. پس یک صیحه دیگر برایشان زده مى شود که همه زنده مى شوند و صف مى کشند و آسمان شکافته مى شود و کوهها متلاشى و پراکنده مى شوند و پاره ها از آتش جهنم جدا شود و مانند کوه ها افکنده شود؛ پس نماند صاحب روحى مگر آنکه دلش کنده شود و گناهش را یاد کند و مشغول به خود شود مگر کسانى که خدا خواسته باشد؛ پس کجایى تو اى عمرو و این ؟ عمرو گفت : همانا من مى شنوم امرى را که عظیم و بزرگ است . و به حدى قیامت هولناک است که اموات و مردگان در عالم برزخ و قبر نیز هول و وحشت آن را دارند به نحوى که بعضى از مردگان که به دعاى اولیاء خدا زنده شده اند موهایشان تمام سفید بوده . سبب سپیدى موى آنها را پرسیدند، گفتند وقتى که ما را به زنده شدن امر کردند گمان کردیم که قیامت بر پا شده و از وحشت و هول قیامت تمامى موهاى ما سپید شد.
اینک ما در اینجا چیزهائى که سبب خلاصى از سختیهاى قیامت است ذکر مى کنیم شاید آن را به کار بندید.

درباره سید جواد منصوریان

سلام. من سید جواد منصوریان درسال1359در استان قم متولد شدم. تحصیلاتم را در مقطع دبستان در شهر خودم و مقاطع بالاتر را تا دیپلوم در مدرسه شهید محبی تهران به پایان رساندم.در سال92ازدواج کردم و از علایقم هم اگر بخواهم بگویم عاشق خواندن رمانهای مهیج، فیلم های پلیسی، گوشدادن به رادیو، و کار با کامپیوتر هستم. راه های تماس با من ایمیل javad4547@gmail.com و شماره تماس 0933 751 0827 میباشد.
این نوشته در ادبی, دسته‌بندی نشده, کتاب, کتاب متنی, مذهبی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به دنیای پس از مرگ قسمت دوم

  1. کدبانو می‌گوید:

    سلام به جناب منصوریان.
    واقعا بابت این پست متشکرم.
    ای کاش همه ی ما فقط کمی به رفتگان مون فکر کنیم و قبل از رفتن خودمون به دیار باقی برای اون روزهای سخت عمل صالح جمع کنیم.
    دوستان به خدا قسم اصلا نیاز نیست که حتما برای رفتگان مون تعام پخته و خیرات کنیم. و یا کارهای بزرگی که از عهده ما خارجه.
    نه فقط کافیه همین اعمال خوبی رو که هر روز انجام میدیم و برامون تبدیل به یک کار عادی شده رو در نظر بگیریم و ثوابش رو هدیه کنیم به عزیزانی که دیگه در بین ما نیستند.
    خود من حتی قبل از اینکه برای خونه ی خودم غذایی بپزم و یا نظافتی انجام بدم و حتی کارهای شخصی مثل گرفتن وضو و غیره نیت میکنم و ثوابش رو هدیه میکنم.
    نمیگم کارهای من حتما مورد قبول درگاه حق هست اما به کرامت خدای بزرگ امیدوارم و ازش می خوام که نیت این کارها رو ازم به کرمش قبول کنه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً این معادله ی امنیتی رو هم حل کنین تا مطمئن بشیم یه وقت خدایی نکرده رباط نیستین! *