قابل توجه پسرایی که تا زن میگیرنن مادروپدرشونو میذارن زیرپا بخونید این عاقبتشونه

قابل توجه پسرایی که تا زن میگیرنن مادروپدرشونو میذارن زیرپا بخونید این عاقبتشونه, گر پادشاه عالمی اخر گدای مادری
اشکت در میاد بخونیش..
واقعا به ١٠٠ تا داستان می ارزه….
نخونی از دستت رفته…
روزی پیغمبر خدا حضرت محمد(ص) از یه قبرستانی داشت عبور،،، میکرد یه وقت دید از داخلو یکی از قبرها صدای نعره ای میامد امد بالای سر قبر پاش رو محکم زد رو زمین و فرمودند:ای بنده ی خدا پاشو وایسا.
قبر شکافته شد یه جوانی از تو قبر اومد بیرون
از تمام بدن این جوان آتش میزد بیرون،
رسول خدا فرمودند:ای جوان تواز امت کدام پیامبری که اینقدر عذاب میکشی؟
عرض کرد یا رسوالله از امت شما
پیامبر خیلی دلش به حال جوان سوخت
پیامبر فرمود:تارک الصلات بودی؟
جوان گفت:نه یارسولله من پنج وعده نمازم رو به شما اقتدا میکردم
پیامبر:روزه نگرفتی؟
جوان: یارسولله نه فقط رمضان بلکه رجب و شعبان و رمضان رو هم روزه میگرفتم.
پیامبر فرمودند:ای جوان حج نرفتی؟
گفت:مستطیع نشدم
پیامبر فرمود:جهاد نکردی؟
جوان گفت:چرا جانباز یکی از جنگ ها هستم
پیامبر اکرم سرشو بالا گرفت و فرمود:خدایا من نمیتونم عذاب کشیدن امتم را ببینم به من بگو این جوان چرا ایقدر عذاب میکشه،،،؟
خطاب رسید یا رسوالله حقت سلام میرساند و میفرماید این جوان آق مادر شده تا مادرش رضایت نده عذاب همینه.
پیامبر به سلمان، ابوذر و مقداد مفرماید برید مادر این جوان رو پیدا کنید.
رفتند مادرشو پیدا کردند.یه پیرزن ضعیف و رنجور ومریض احوال بودند.
رسول خدا باز امر کرد قبر شکافته شد جوان از قبر امد بیرون.
پیامبر فرمودند:مادر ببین پسرت چطور داره عذاب میکشه.بیا از سر تقصیر پسرت بگذر و حلالش کن.
مادر جوان:سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا اگر حق مادری بر گردن این پسر دارم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن!!!
تمام بدن این جوان آتش گرفت
رسول خدا فرمودند:آخه زن این بچه مگه در حق تو چه بدی کرده ک تو لحظه ب لحظه داری نفرینش میکنی؟
عرض کرد یا رسولله من با زنش یه روز تو خونه مشاجره کردم، دعوامون شد،از راه رسید از من نپرسید همینجوری منو هل داد تو تنور آتش سینه ام سوخت،موهام سوخت، قسمتی از بدنم سوخت، زن ها منو از تو آتش کشیدن بیرون لباسهام رو عوض کردند.
همون سینه سوختمو دردست گرفتم در حق پسرم نفرین کردم سه روز بعد مرد.
رسول خدا فرمودند:ای زن میدونی که من پیغمبر رحمتم به خاطر من بیا از تقصیر جوانت بگذر.
سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا به حق این پیغمیر رحمتت قسم میدهم ک لحظه ب لحظه عذابو ب پسرم زیاد کن ک کم نکن!!!
رسول خدا به سلمان فرمودند:سلمان برو به فاطمه ام بگو تنها نه علی هم بیاره، حسن و حسین رو هم بیاره.
سلمان رفت درخانه به فاطمه(س) گفت:پیامبر پیغام داده سریع بیایید.
مادر ما زهرا(س) آمد، علی(ع) ،حسن(ع) و حسین(ع) هم اومدند.
اول مادر ما حضرت زهرا(س) رفت جلو فرمودند:ای زن میدانی من فاطمه حبیبه ی خدا هستم
گفت:آره
فرمود:ای زن به خاطر من فاطمه بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.
زن سرشو گرفت بالا صدا زد:خدایا به حق حبیبه ات فاطمه قسم میدهم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.
دوباره آتش از بدن جوان زد بیرون.
این بار امیرالمومنین علی(ع) رفت جلو و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.
زن گفت:خدایا به حق علی(ع) قسم میدم لحظه ب لحظه عذاب پسرم را زیاد کن……….
نوبت رسید به اقامون امام حسن(ع).اومد جلو وفرمودند:ای زن بخاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.
زن گفت:خدایا به این غریب مظلوم تورو قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.
نوبت رسید به آقای ما حسین(ع)
اومد مقابل این زن ایستاد،ایشان خردسال بود چون دامن زن رو گرفته بود و سرشو گرفته بود بالا و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.
زن سرشو گرفت بالا یهو دیدند رنگ از رخسار این زن پرید به دست وپای حسین(ع) افتاد و عرض کرد:خدایا پسرمو به حسین بخشیده ام.
پیغمبر خدا(ص)فرمودند: که ای زن چی شد؟ من،فاطمه ،علی،حسن خواستیم قبول نکردی چی شد که حسین؟
عرض کرد:یا رسوالله سرمو گرفتم بالا در حق جوانم نفرین بکنم دیدم فرشتگان در آسمان میگن ای زن مبادا دل حسین رو بشکنی،،،،،

درباره سید جواد منصوریان

سلام. من سید جواد منصوریان درسال1359در استان قم متولد شدم. تحصیلاتم را در مقطع دبستان در شهر خودم و مقاطع بالاتر را تا دیپلوم در مدرسه شهید محبی تهران به پایان رساندم.در سال92ازدواج کردم و از علایقم هم اگر بخواهم بگویم عاشق خواندن رمانهای مهیج، فیلم های پلیسی، گوشدادن به رادیو، و کار با کامپیوتر هستم. راه های تماس با من ایمیل javad4547@gmail.com و شماره تماس 0933 751 0827 میباشد.
این نوشته در ادبی, داستان, دسته‌بندی نشده, مذهبی, مناسبتی ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به قابل توجه پسرایی که تا زن میگیرنن مادروپدرشونو میذارن زیرپا بخونید این عاقبتشونه

  1. هادی ضیایی فر می‌گوید:

    سلام داستان بسیار آموزنده ای بود. خدا عاقبت هممون رو ختم بخیر کنه.

  2. محمد حسنی می‌گوید:

    سلام سید بزرگوار و عزیز.
    اولاً تشکر میکنم از شما به خاطر انتشار این داستان بسیار زیبا که حقیقتاً نشون میداد آق والدین یعنی چه؟.
    من البته کم و بیش این ماجرا رو شنیده بودم و یاد آوری شما هم بسیار مفید بود و باز متشکرم اما شرمنده اینجور مینویسم، در بین ما مذهبینویسها این یه رسمه که اگه تو فضای مجازی مطلبی مذهبی مینویسیم، خصوصاً اگه مطالبی باشند که نکات مبهم هم داشته باشند، آخر مطلب رو یا سند میذاریم و یا لینکی که از یه وبسایت معتبر باشه تا نشون بدیم مطلبی که نوشتیم مستند بوده و از خودمون ننوشتیم.
    فایده ی این کار اینه که هم خودمون ثابت کردیم مطلبمون بی سند و از پیش خودمون نوشته نبوده و هم اینکه به دیگران هم هشدار دادیم که فضای مجازی که مکانی عمومی برای بازدید همگان اعم از دوست و دشمنه، محلی نیست که بشه هر مطلبی رو درش نوشت.
    من البته میفهمم و ایمان دارم که لابد شما این مطلب رو از یه جایی که برای خودتون مورد وثوقه آوردید اما حرف این کمترین اینه که وقتی شما مطلبی رو میارید و اینجا مینویسید که نه سند داره و نه آدرس لینک، خب فردا من هم که خدایی ناکرده دشمنی ای دارم، عمداً چهار تا اسرائیلیات میارم اینجا مینویسم و خب نتیجه میشه بی اعتبار شدن مطالب مذهبی و برچسب خرافات خوردن.
    ببینین آقا سید، مثلاً در همین ماجرایی که شما آوردید و من هم کم و بیش البته با تغییراتی شنیده بودم، نوشتید که اون مادر دستش رو برد بالا و گفت خدایا به حق این مظلوم (امام حسن) عذاب بچه مون زیاد کن.
    خب سؤالی که پیش میاد اینه که اون پیره زنه چطور فهمیده که امام حسن مظلومه.
    یا مثلاً در مورد امام حسین علیه السلام، طوری فضا سازی شده که امام رو به درستی در سن خردسالی و کودکی نشون داده بشه (که همینجور هم بوده) ولی در مورد امام حسن علیه السلام اینجور نیست و یه طوری ماجرا نقل شده که انگار امام حسن و امام حسین علیهما سلام مثلاً ده سال اختلاف سنی داشتند، در حالی که شما میدونین اختلاف سن این دو بزرگوار، از حدود یک سال تجاوز نمیکرده و در همین حد بوده.
    نکته ی جالبتر اینه که داستان به نیت توجه دادن به آق مادر شروع و به پایان نزدیک میشه اما طوری به پایان میرسه که همه ی اذهان رو بی اختیار متوجه رحمت و بزرگواری امام حسین علیه السلام میکنه و به قول معروف، ماجرا از ماهیت واقعی خودش منحرف میشه.
    شرمنده عزیز، اینا نکاتی بودند که به نظر حقیر و کوچیک شما رسیدند، خوشحال میشم اگه دیدگاه شما رو هم در این رابطه بخونم/یا علی مدد.

  3. سلام محمد جان
    ببخش که جوابت یه کوچولو دیر شد داداش.
    عزیزم این داستان رو از جایی کپی نکردم بلکه شنیدم.
    برای همین هم بود که بدون منبع و آدرس سایت نوشتمش
    اما چون خدا رو شکر داستان معتبری هست و اکثرا شنیدیمش فکر نمیکردم کسی احساس کنه که این داستان تحریف شده هست
    وقتی کسی داستانی رو نقل میکنه معمولا خوش ذوقی به خرج میده و یک سری چیز مثل همین حرفی که پیرزن راجع به مظلومیت امام حسن زد رو هم بهش اضافه میکنه که نمیدونم چی بگم بگم کار بدی میکنه که نمیشه گفت
    بگم کارش قشنگه که بازهم نمیشه گفت چون مثل همین الان مشکل به وجود میاره.
    بگذریم خلاصه من یک سرچ توی گوگل کردم و همین داستان رو با ذکر منبع و اسم اون وب برای کسایی که اینقدر نکته سنجن آوردم که خدایی نکرده کسی توی درست بودن داستان دچار شک نشه داستان از این قراره.

    امام حسین علیه السلام و جوانی که عاق والدین بود
    روزی اصحاب کساء (یعنی حضرت رسول و حضرت زهرا و امیرالمومنین و حسنین علیهم السلام) به قبرستان بقیع آمدند، دیدند، مرده ای به عذاب مبتلا گشته، حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آن مرده را آواز داد و فرمود:
                       یا عبدالله قُم باذن الله فی الفور.
    از معجزه حضرت قبر شکافته شد و جوانی با روی سیاه و حال تباه و با غُل و زنجیر با حالتی که شرح نتوان داد بیرون آمد.
    حضرت فرمود: وای بر تو در دنیا چه کرده ای؟
    عرض کرد: یا رسول الله مادرم ناراضی است.
    فرمود: به مادرت چه کردی؟ عرض کرد: روزی داخل خانه شدم همسرم از مادرم شکایت کرد، من غضبناک شدم، مادرم در سر تنور بود و نان می پخت، او را گرفتم و به داخل آتش افکندم، همسایه ها آمدند مادرم را از تنور بیرون آوردند ولکن یک دست و پستان او سوخت، دیدم پستان سوخته خود را به روی دست گرفته، سر به آسمان بلند کرد و گفت: الهی تو انتقام مرا از این پسر بگیر، عمر من به حدی کوتاه شد که سه روز بعد از نفرین مادرم از دنیا رفتم و در قبر این عذاب را به من می کنند، از شما می خواهم درباره من دعا کنید.
    حضرت فرمود: مادر این جوان را حاضر کنید، بدون رضایت مادر دعا مستجاب نمی شود، صحابه مادر آن جوان را حاضر کردند.
    پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم فرمود: از تقصیر پسرت گذشت کن در عذاب است.
    عرض کرد: نمی گذرم.
    پس هر چه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی و حضرت فاطمه و امام حسن علیهم السلام شفاعت کردند، قبول نکرد، تا آن که نوبت به امام حسین علیه السلام رسید.
    چون حضرت فرمود: ای زن! شفاعت جد و پدر مرا در حق پسرت قبول نکردی شفاعت مرا قبول کن.
    پیرزن نگاهی به آسمان کرده و برگشت با هر دو دست دامن حضرت امام حسین علیه السلام را گرفت: عرض کرد: گذشت کردم.
    رسول خدا ص فرمود: ای زن جای تعجب است! شفاعت ما را قبول نکردی، ولی شفاعت پسرم حسین را قبول کردی.
    آن زن عرض کرد، خواستم قبول نکنم، دیدم درهای آسمان باز شده است، ملائکه در دست حربه های آتشین گرفته می گویند: شفاعت حسین را قبول کن والّا با حربه های آتشین تو را می زنیم، من قبول کردم.۱
    ۱٫تحفه الواعظین، ج۱،ص۱۳۱، نقل از تفسیر منهج الصادقین. در سایه اولیاء خدا،ص۳۴۲

    خب این هم داستان اصلی و منبع و این هم آدرس وب
    http://emamenoore3.parsiblog.com/Posts/27/
    امیدوارم دیگه شبهه ای وجود نداشته باشه.
    من هم سعی میکنم اگر از این به بعد داستانی از کسی شنیدم و خواستم توی سایت قرار بدم حتما منبع رو از اون شخص بپرسم یا قبلش توی گوگل یه سرچی بکنم.
    درهر حال ممنون از تذکرت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً این معادله ی امنیتی رو هم حل کنین تا مطمئن بشیم یه وقت خدایی نکرده رباط نیستین! *