قصه هایی از عشق قسمت اول

معنای دوم عشق

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش
در آتش گرفتار شده بودند.شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به
سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن
آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل
کلبه نشسته است و با لبخند به شعله*های آتش نگاه می*کند. شیوانا با تعجب به
سمت جوان رفت و از او پرسید: ”چرا بیکار نشسته*ای و به کمک ساکنین کلبه
نرفته*ای!؟” جوان لبخندی زد و گفت: “من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش
گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق
پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سال*ها آرزو می*کردم که کائنات تقاص
آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده
است.”شیوانا پوزخندی زد و گفت: ”عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک
همیشه پاک می*ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری
در حق او روا سازد.”عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش
کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می*دهند. آن*ها ساکنین منزل را نمی*شناسند اما
با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ*ها جلوترند. برخیز و یا
به آن*ها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه
دور شو!”اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد
و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا
نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را
نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما
هیچکس از بین نرفت.روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا
او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست
آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت: “نام این
شاگرد جدید “معنای دوم عشق” است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت
این مدرسه اوست.”

نامه ی دانیل به پدرش

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب
کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و
روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با
دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم
فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات
واقعی رو با ملیسا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون
رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور
سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر.
اون حامله است.ملیسا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی
توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای
داشتن تعداد زیادی بچه. ملیسا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا
واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با
کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که
می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و
ملیسا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۲۳ سالمه، و می دونم
چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم،
اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
دانیال

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه
مهدی. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به
اعلام نتایج دانشگاه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن
بود، بهم زنگ بزن

سه پیر مرد با ریشهای بلند

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید
داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه
نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام
او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام
من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت
کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت
را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم
تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟
او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب
پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی
آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

عشق حقیقی

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ..
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت
عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد
.. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست ..
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان
است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود ..
پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی
متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد ..
پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف
صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که
میدانم او چه کسی است . ک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

دلیل عاشقی

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی
برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق
تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به
عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و
آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد
چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل
انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان
بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش
را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط
عشق را به جا نیاوردم”.
ماجرای واقعی یک تصمیم

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول
زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.
یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده
می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.
مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی‌در دست به طرف او رفت و پیشنهاد
کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می‌شود را بنویسید و در مورد آن‌ها بحث و
تبادل نظر کنند.
زن که گله‌های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.
مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.

یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ‌ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و
کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…
اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.
شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:

جمله آخر

< “دوستت دارم عزیزم” دختر دانش آموز صورتی زشت داشت.دندان هایی نامتناسب با گونه هایش،موهایی کم پشت و رنگ چهره ای تیره... روز اولی که به مدرسه ی ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه ی مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت... او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟! یک دفعه کلاس از خنده ترکید... برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود! بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملوء از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند: اما کاترینای عزیزم، برعکس من تو بسیار زیبا و جذاب هستی... او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود: به یکی می گفت چشم عسلی، و به یکی از دبیران لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم لقب محبوبترین یاور دانش آموزان را داده بود. ویژگی برجسته ی او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعا به حرفهایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلا به من می گفت بزرگ ترین نویسنده ی دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت... آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم او در هفته ی اول چطور این را فهمیده بود؟! سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم که شدیدا به او علاقه مندم!... ۵ ساله پیش که برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم. و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز باید قبل از آن جذاب بود. در حال حاضر من از او یک دختر ۳ ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی او در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟ همسرم جواب داد: من زیبایی چهره ی دخترم را مدیون خانواده ی پدری او هستم!... و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به بخشید... عاشق فقیر زن و شوهر فقیر

یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که
یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا
چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را
خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.

****************************

درباره سید جواد منصوریان

سلام. من سید جواد منصوریان درسال1359در استان قم متولد شدم. تحصیلاتم را در مقطع دبستان در شهر خودم و مقاطع بالاتر را تا دیپلوم در مدرسه شهید محبی تهران به پایان رساندم.در سال92ازدواج کردم و از علایقم هم اگر بخواهم بگویم عاشق خواندن رمانهای مهیج، فیلم های پلیسی، گوشدادن به رادیو، و کار با کامپیوتر هستم. راه های تماس با من ایمیل javad4547@gmail.com و شماره تماس 0933 751 0827 میباشد.
این نوشته در ادبی, داستان, دسته‌بندی نشده, روانشناسی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به قصه هایی از عشق قسمت اول

  1. محمد حسنی می‌گوید:

    سلام سید عزیز و بزرگوار.
    ممنون به خاطر داستانهات، بیشترش رو فکر میکنم که خوندم.
    یعنی راستش تا اون داستان دختر زشتی که خیلی مؤدب بود و همه رو جذب میکرد رو خوندم.
    داستانهای قشنگی بودن و فکر میکنم اونایی که اینجور داستانها رو دوست دارن (که البته تعدادشون هم اصلاً کم نیست) لذت ببرن از مطلب ولی فکر میکنم با یه کم ریزه کاریهای نگارشی مثل انتخاب تیتر برای هر داستان و هدینگ بندی کردن تیترها جذابتر هم بشن.
    به علاوه، افراد مثل من ساندویچی و عجول هم سر فرصت با چند بازدید همه ی داستانها رو خواهند خوند.
    البته این نظر منه و امیدوارم مفید باشه دیدگاهم، مثل مطلب خوب شما/تشکر فراوان.

  2. سلام محمد جان.
    مرسی بابت کامنت سازنده ات.
    بله همینطوره انشاالله در قسمتهای بعدی سعی میکنم بهتر قرارشون بدم.
    بزارید به پای تازه کار بودن ما داداش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً این معادله ی امنیتی رو هم حل کنین تا مطمئن بشیم یه وقت خدایی نکرده رباط نیستین! *