قصه هایی از عشق قسمت هفتم

لالایی

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز …
پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.
پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود.

زود قضاوت نکنید

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.
نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که
مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ زود قضاوت کردید؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟

انیشتین و راننده اش


انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و …
او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.

گنجشک و آتش

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و…
آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد.

عدالت و لطف خدا

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟
داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.
سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟
زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود که …
در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.
حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

هدیه فارق التحصیلی

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:…
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

درباره سید جواد منصوریان

سلام. من سید جواد منصوریان درسال1359در استان قم متولد شدم. تحصیلاتم را در مقطع دبستان در شهر خودم و مقاطع بالاتر را تا دیپلوم در مدرسه شهید محبی تهران به پایان رساندم.در سال92ازدواج کردم و از علایقم هم اگر بخواهم بگویم عاشق خواندن رمانهای مهیج، فیلم های پلیسی، گوشدادن به رادیو، و کار با کامپیوتر هستم. راه های تماس با من ایمیل javad4547@gmail.com و شماره تماس 0933 751 0827 میباشد.
این نوشته در ادبی, داستان, دسته‌بندی نشده, روانشناسی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به قصه هایی از عشق قسمت هفتم

  1. محمد حسنی می‌گوید:

    سلام عشقی بیقرار، یا همون سید عزیز و بزرگوار!.
    خب، مطلبتون که عاااالی بود و یه دونه اما بذارین چون داستانهای خوشکلی نوشته بودین، یکی یکی از نظر بگذرونم و واسه شون نقد بنویسم:
    داستان لالایی خیلی قشنگ بود و آدم رو به فکر فرو میبره که از مرگ و جدایی از عزیزان غافل نشه.
    میدونم که حتی پیشی روی دیوار هم اینو میفهمه و من خیلی هنر نکردم که برداشت خودم رو اینجا نوشتم ولی میخوام بنویسم که واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم/ای وللاه.
    داستان زود قضاوت نکنیم، زیبا بود و یادم داد که کار خیر فقط در خیریه ها صورت نمیگیرن، همونجور که نماز رو فقط در مسجد نمیخونن و اینکه ما حق نداریم در مورد امور خیر متعرض مردم بشیم و قاضی واقعی خداست.
    آقا اصلاً به ما چه مربوط که دیگران رو در مورد امور اختیاری شون مورد بررسی و سؤال قرار بدیم/هان؟!.
    داستان انیشتین منو به این نتیجه ی بسیار مهم رسوند که در کنار هر انسان وارسته ای در خودروی شخصیش یه راننده ی عوضی قرار داره که …تر از خود …ش خودشه!/خخخ.
    به خدا مدیونین اگه فک کنین میخواستم فحش بنویسم که سه نقطه گذاشتمااا.
    گفتم الکی سه نقطه بذارم یه کم بخندیم دور هم/خخخ.
    داستان گنجشک و آتش خیییلی زیبا بود.
    به نظرم این گنجشکه عضو بسیج گنجشکها بود؛ آخه خیلی مقید و خداترس بود.
    کاش من نوعی هم از این گنجشکه یاد بگیرم و خودم رو مقید به تکلیف بدونم، نه نتیجه.
    هرچند بهترین نوع عمل به تکلیف، قطعاً خواه و ناخواه منتج به نتیجه هم میشه.
    مثلاً تو همین داستان، اگه کار قشنگ گنجشک نتونه آتیش رو خاموش کنه، لا اقل این گنجشک رو پیش خدا روسفید که میکنه که/نمیکنه؟!.
    عدالت و لطف خدا هم داستان بسیار زیبا و حکمت آمیزی بود.
    البته یه کم تخیلی به نظر میرسه و اگه حتی اون شالها به دریا هم نمیرفتن نشونه ی ظلم خدا نبود و نهایتاً اینکه وظیفه ی پرنده کش رفتنه و وظیفه ی پیره زن هم حفاظت از مالش و رفتار اون پرنده هیچ ربطی به عدالت خدا نداشت.
    خب فرض کن شما یه ماشین درست کنی.
    آیا اگه یکی با اون ماشین بزنه یه خونواده رو از هستی ساقط کنه شما در خون او شریک هستی؟.
    البته اگه ماشین نقص داشته باشه قطعاً ولی اون پرنده رو خدا خلق نکرده بود واسه ی کش رفتن و قاپیدن شال و فقط شکار رو تو غریضه ی او قرار داده بود؛ هرچند گاهی خدا حوادث رو جوری مدیریت میکنه که همه چیز درست بشه.
    خلاصه اینکه باید به خدا حسن ظن داشت؛ آخه ما آدما چیزی نیستیم که اوسا کریم باهامون چپ بیفته و اینکه خدا هیچوقت بد بنده هاشو نمیخواد.
    داستان هدیه ی فارق التحصیلی هم که کلاً الکی بود/خخخ.
    خب یکی نیست به این مرحوم پاپا بگه خرپول محترم!، خب یه ندایی میدادی بهش و میگفتی …!، (از همین فحشهایی که معمولاً دیده شده بعضی باباها به بچه هاشون میدن که هم توهین به خودشونه و هم توهین به بچهه که البته بیشتر به خودشون توهین میشه!/خخخ.)
    راهنمایی اینکه تو شعر حسنی نگو بلا بگو، کدخدا هم یکیش رو داشت که البته در حال یورتمه رفتن چار دست و پا بود!/خخخ.
    خلاصه آره دیگه، بهش میگفت: …!/خخخ این همون کلید ماشینیه که میخواستی باهاش بری عشق و حال!؛ منتها گذاشتمش لای یه انجیل!.
    الهی با این ماشینه بری تو دره و تیکه تیکه بشی بی… سیبزمینی!.
    خلاصه اینکه چه کاااری بود خب؟!.
    به هر حال تشکر از شما به خاطر این داستانها؛ یا علی…

    • سلام ممد جون.
      یعنی ببخشید محمد جان.
      مرسی از دیدگاه و نقد و برسیت.
      والا این پسره ناخلف اصلا به باباهه اجازه نداد حرف بزنه.
      یهو زد تو جاده خاکی.
      شاید هم میخواست سورپرایزش کنه که این طور شد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً این معادله ی امنیتی رو هم حل کنین تا مطمئن بشیم یه وقت خدایی نکرده رباط نیستین! *